عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 15 اسفند 1398
بازدید : 17
نویسنده : yooseef

رفتم کنارش نشستم گفتم چرا نمیری گلات رو بفروشی؟

گفت:بفروشم ک چی تا دیروز برا این میفروختم ک بتونم خرج دکتر خواهرم رو بدم ولی اون دیشب مرد...گریه

با بغض گفت:میخواستی گل بخری؟

گفتم:بخرم ک چی...تا دیروز برا عشم میخریدم ولی حالا دیگه باید اونو فراموش کنم...گریه

بغضش اروم اروم از بین رفت و یه شاخه گل بهم داد و گفت:هردومون باید از اول شروع کنیم...تو بدون عشقت...من بدون خواهرم...لبخند



من 20 ساله بودم و او 23 ساله.ما دوسال و نیم باهم بودیم هردویمان عاشق همدیگر بودیم...

یکروز او ب من گفت:دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم...باورم نمیشد...یک شوک ب من وارد شد ولی قبل از اینکه حرفی بزنم از جیبش حلقه دراورد و گفت:میخواهم با تو ازدواج کنم

چند سال بعد ب او گفتم عاشق یکنفر دیگر شده ام رنگ صورتش عوض شد با لحنی ک بتواند بغض و ناراحتیش را نگه دارد گفت:چه کسی؟ گفتم: دختر یا پسرمان... هنوز نمیدانم!!!

انتقام شیرین است!!!چشمکخنده

 



مطالب مرتبط با این پست :

شما هم دیدگاه خود را بنویسید!


بــــه نـــام خــداونـد جـــان و خــرد... دنبال چی میگردی؟همه چی اینجا پیدا میشه!! مدیر و مولف سایت:یوسف افضلی هستش تاریخ تولید سایت:1398/12/12 تاریخ انقضاء سایت:با همراهی شما،منقضی نمیشه♥

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران