عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 15 اسفند 1398
بازدید : 32
نویسنده : yooseef

رفتم کنارش نشستم گفتم چرا نمیری گلات رو بفروشی؟

گفت:بفروشم ک چی تا دیروز برا این میفروختم ک بتونم خرج دکتر خواهرم رو بدم ولی اون دیشب مرد...گریه

با بغض گفت:میخواستی گل بخری؟

گفتم:بخرم ک چی...تا دیروز برا عشم میخریدم ولی حالا دیگه باید اونو فراموش کنم...گریه

بغضش اروم اروم از بین رفت و یه شاخه گل بهم داد و گفت:هردومون باید از اول شروع کنیم...تو بدون عشقت...من بدون خواهرم...لبخند



من 20 ساله بودم و او 23 ساله.ما دوسال و نیم باهم بودیم هردویمان عاشق همدیگر بودیم...

یکروز او ب من گفت:دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم...باورم نمیشد...یک شوک ب من وارد شد ولی قبل از اینکه حرفی بزنم از جیبش حلقه دراورد و گفت:میخواهم با تو ازدواج کنم

چند سال بعد ب او گفتم عاشق یکنفر دیگر شده ام رنگ صورتش عوض شد با لحنی ک بتواند بغض و ناراحتیش را نگه دارد گفت:چه کسی؟ گفتم: دختر یا پسرمان... هنوز نمیدانم!!!

انتقام شیرین است!!!چشمکخنده

 



مطالب مرتبط با این پست :

شما هم دیدگاه خود را بنویسید!


بــــه نـــام خــداونـد جـــان و خــرد... دنبال چی میگردی؟همه چی اینجا پیدا میشه!! مدیر و مولف سایت:یوسف افضلی هستش تاریخ تولید سایت:1398/12/12 تاریخ انقضاء سایت:با همراهی شما،منقضی نمیشه♥

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید